غریبه

دلم برای کودکیم تنگ شده.... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم / مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم / از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده ... خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم... دلم برای کودکیم تنگ شده ... شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط من نظرات ()

دلم گرفته است دلم غم دارد.شاید به وسعت آسمان

ببار بالای سرم ببار, تا که روزنه ای نتواند جنبش ایــن

حجم های معلق را چون نورامید بر دهان تشنه خیالم

بنوشاند.هوای خیالم غمناک است.

چرا که میدانم روزی نام خشکیده ام از لابه لای برگ های

دفتر ذهنت به دست سرد باد, برباد خواهد شد.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط من نظرات ()

یه شب دیگه وتنهایی های من.انگاری تمومی نداره این روزا

.چندشب پیش،ینی همون شب یلدابراهمه بچه ها فال حافظ گرفتم.برا هرکسی یه چیزی دراومد،اخرازهمه هم برای خودم گرفتم:

یـوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

                                   کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بدمکن

                                   وین سرشوریده بازاید به سامان غم مخور

تا همین جاش کافی بود تا نیشم باز بشه.تفسیرخوبیم داشت

:گرفتاری ها ومشکلات زیادی راپشت سر گذاشته اید اما به زودی شادی ها به شما روی خواهد اورد...

چقدر به زندگی امیدوارشدم.پرشدم ازانرژی وروحیه.ولی به ساعت نگذشت که

 حالم گرفته شد.حالا بماند براچی. انگارهمش سرابه.انگار حافظم بدش نیومده

 سربه سرمن بزاره.انگار این چندوقته روزگار ،هم بازیش رو از دست داده.ولی نه

 انگار یکی دیگه پیدا کرده.اره داره بامن بازی میکنه...

قلبم رو گرفتم کف دستم-هرکی میاد با چاقو کوچیک جیبیش یه خراش کوچیک

 میزنه بهش نمیدونم چرا؟!شاید میخوان بدونم چقدر اعتماد به نفس دارم

.شاید ازم متنفرن،شاید..نمیدونم هزارتا شاید دیگه.ولی این همه زخم رو قلب کوچیک من؟اخه انصافه؟؟!!

خداجون داری نگام میکنی؟؟این چیزارو میبینی وهیچی نمیگی؟؟میبینی تنهام وباهام حرف نمیزنی؟؟تاکی اخه؟مگه من غیرازتو با کی حرف زدم؟؟

محرم ومرهم دل خیلیا بودم ولی کسی محرمم نبود..دوست خوب خیلیا بودم ولی دوست خوب نداشتم..سعی کردم کسی رو اذیت نکنم،باهمه مهربون باشم،کسی ازم ناراحت نباشه ولی....

انقدرتنهام که دیگه فقط خودم رو دارم.باخودم حرف میزنم.

همش اسم خودم رو صدا میزنم دیدی چقد همه بهم میخندن فکرمیکنن یجورمسخره بازی وشوخیه ولی من جدی جدی باخودم میحرفم.

به خودم محبت میکنم،یک ساعت وایمیستم جلوی ایینه تو چشمام زول میزنم وباخودم حرف میزنم.

خودمو بغل میکنم وگریه میکنم همش باخودم دردودل میکنم.دیگه دارم به این جور زندگی عادت میکنم...

یجورایی مثل عقده ایا شدم.رفتارم جلوی بقیه این رو نشون نمیده فقط خودمم که میدونم عقده ای شدم.

تاحالا با همه چی کناراومدم.ادم بسازی بودم.باهمه چی خوبی ها وسختی ها کنار اومدم.ولی دیگه دارم میبرم!نه !میدونم بازم میتونم . . .

.ولی نمیدونم دیگه چی باید جواب دلمو بدم بیچاره خیلی اذیت شد!!

خیلی سخته بازیچه تو دست دیگران بودن .خیلی سخته زندگی کنی ولی

به امیدی که داری هیچ امیدی نداشته باشی.خیلی سخته تنها موندم تو شب تاریک.مخصوصا وقتی که از تاریکی و تنهایی وحشت داشته باشی

(میتونم حس تنفر رو تو چشمات بخونم همونطور که میتونستم غم رو از چشمات بخونم)

بعضی وقت ها ادم احتیاج داره که خواسته بشه.یه جور احتیاجه که باهات روراست باشن ونخوان بپیچوننت.انقدر روراستی سخته؟؟؟

همش بازی بازی بازی.بازی های بچه گانه که فقط تو بچگی نشاط اور بودن والان جز عذاب نیست!!

نمیخواستم دیگه چیزی بنویسم ولی دیگه طاقت نداشتم.حتی دلم نمیخواست خصوصیش کنم نمیدونم چرا!!!

گرچه از آتش دل چون خم می جوشم

                               مهربرلب زده خون می خورم وخاموشم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط من نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط من نظرات ()

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خستگی هایش را ندیدند
بی رحمانه به اشک هایش خندیدند
و او را که کوله باری از غم به دوش می کشید
دیوانه خواندند

 عجب روزگار غریبیست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من همونم که یه ستاره هم نداره....
من همونم که هر روز شبیه خودم از خانه خارج می شوم و شبیه خودم به خانه باز می گردم....
من همونم که لبریز شدم از آرزوهای دور...
من همونم که پر شدم از حسرت....
من همونم که همیشه منتظر یه معجزه بودم.....
من همونم که همیشه تلاش کردم...
من همونم که هیچ وقت اونی که می خواستم نشدم....
تو مرا می شناسی؟
من گم شدم گویا

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط من نظرات ()


Design By : Pichak